شهید سعید راوش

در سپیده‌دم روزهای دور، جایی میان خاک خیس فکه و خیابان‌های ساکت کرج، شهید سعید راوش آرام از دریچه خاطره‌ها عبور می‌کند؛ نوجوانی از تبار نور که نبض‌اش با صدای اذان و خش‌خش بی‌سیم در هم آمیخته بود.

پسر عباس‌علیِ ساعت‌ساز اصفهانی، کسی که می‌توانست در آرامش یک زندگی راحت بماند، اما لباس بسیجی خاکی را بر تن و داغ اشتیاق جبهه را بر دل نهاد. رازدار بود و کم‌حرف؛ وقتی بازمی‌گشت، حرفی از خط مقدم نبود… تنها اشک‌هایش پیش از نماز، و نگاه محوی که در دورترین نقطه خانه می‌ماند

در گلزار امامزاده محمد، نشانی از رد قدم نوجوان سرفرازی مانده که از کوچه‌های انقلاب تا قله‌ی حماسه پیش رفت؛ تخریب‌چی، آرپی‌جی‌زن و بی‌سیم‌چی، اما هیچ‌گاه اسیرِ مدال و نشان نشد. شهادت را میان مناجات عاشقانه و بیم‌و‌امید فکه طلب کرد، جایی که خورشید، برای همیشه نام سعید را با خود برد.